گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ای ماه کجا دیدی خورشید جهان‌سوزم

کز فرقت او سوزد این جام غم‌اندوزم

تا از بر من رفتی روزم همگی شب شد

تاریک شبی دارم بی‌شمع شب‌افروزم

گر روز و شبی از مهر باشی به برم ای ماه

آن شب شب عیدم دان وآن روز چو نوروزم

بر جان و دل غمگین صد رنج و غم و چاک است

زآن بازوی چالاکم زآن ناوک دل‌دوزم

از درد و شرار غم دور از بت خود خاقان

می‌سوزم و می‌سازم می‌سازم و می‌سوزم

 
 
پرسش‌های پرتکرار
مولانا

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

ای چشمه آگاهی شاگرد نمی‌خواهی

چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم

باری ز شکاف در برق رخ تو بینم

[...]

سیف فرغانی

از عشق دل افروزم چون شمع همی سوزم

چون شمع همی سوزم ازعشق دل افروزم

ازگریه وسوز من اوفارغ ومن هر شب

چون شمع زهجر او می گریم و می سوزم

درخانه گرم هر شب ازماه بود شمعی

[...]

بابافغانی

پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم

از هر طرفی شمعی می بینم و می سوزم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه