گنجور

 
صوفی محمد هروی

گل جمال تو خواهم بهار را چه کنم

به پیش زلف تو من سبزه زار را چه کنم

اگر نهان کنم از خلق عشق آن مه را

فغان و آه دل بیقرار را چه کنم

چمن اگر چو نگارست تازه و خرم

چو ساعد تو نبینم نگار را چه کنم

مرا که سیب زنخدان یار می باید

به صحن باغ تماشای نار را چه کنم

اگر روم ز دیارش من این زمان، تا صبح

ازین دیار روم درد یار را چه کنم

شدست دیده مرا در غم تو چون جیحون

بیا بگوی لب جویبار را چه کنم

رقیب را نتوان دید بی رخش صوفی

چو رفت گل ز چمن زخم خار را چه کنم