گنجور

 
جامی

جدا ز لاله رخ خود بهار را چه کنم

هزار داغ به دل لاله زار را چه کنم

ز خون دیده کنارم پر است بی لب یار

کنار کشت و لب جویبار را چه کنم

گرفتم آنکه کنم دیده را به گل مشغول

درون جان و دل این خار خار را چه کنم

به طوف باغ غم روز را برم بیرون

بلا و محنت شبهای تار را چه کنم

غباری از ره آن مشکبو غزال رسید

به جز عبیر کفن آن غبار را چه کنم

شکاف سینه توانم که بندم از مرهم

تراوش مژه اشکبار را چه کنم

ملولم از دو جهان بی جمال او جامی

چو یار نیست به دست این دیار را چه کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صوفی محمد هروی

گل جمال تو خواهم بهار را چه کنم

به پیش زلف تو من سبزه زار را چه کنم

اگر نهان کنم از خلق عشق آن مه را

فغان و آه دل بیقرار را چه کنم

چمن اگر چو نگارست تازه و خرم

[...]

هلالی جغتایی

بهار میرسد، اما بهار را چه کنم؟

چو نیست گلرخ من، لاله زار را چه کنم؟

باختیار توانم که: راز نگشایم

فغان و ناله بی اختیار را چه کنم؟

اگر چه روی تو خورشیدوار جلوه نماست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه