دلم افتاده در قیدی که لاقید است صیادش
نه خواهد کشتن از جور و نه خواهد کرد آزادش
نورزد با وفادارا به جز جور آن پریپیکر
تو گویی جز وفاکاری نداده یاد استادش
ندیدم در جهان از گلرخان غیر از ستم یا رب
به خشت غم بنا کردند این ویرانه بنیادش
ز بعد مردنم بر خاک من آرد گذر آن مه
به سیر گلستان گردد روان چون سرو آزادش
بیا بر منظر شیرین و ای خسرو تماشا کن
روان از بیستون چون سیل هر دم خون فرهادش
کشد هر لحظهای خاقان مسکین را
خداوندا تو بستان زآن بت بیدادگر دادش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.