گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دلم افتاده در قیدی که لاقید است صیادش

نه خواهد کشتن از جور و نه خواهد کرد آزادش

نورزد با وفادارا به جز جور آن پری‌پیکر

تو گویی جز وفاکاری نداده یاد استادش

ندیدم در جهان از گلرخان غیر از ستم یا رب

به خشت غم بنا کردند این ویرانه بنیادش

ز بعد مردنم بر خاک من آرد گذر آن مه

به سیر گلستان گردد روان چون سرو آزادش

بیا بر منظر شیرین و ای خسرو تماشا کن

روان از بیستون چون سیل هر دم خون فرهادش

کشد هر لحظه‌ای خاقان مسکین را

خداوندا تو بستان زآن بت بی‌دادگر دادش

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!