گنجور

 
فصیحی هروی

ای زبده دودمان دولت

جان زنده به تو چو مغز از هوش

تو نشئه‌ی خانه‌زاد قدسی

ای از تو شراب فیض در جوش

اینک صف قدسیان به گردت

همچون مژه گرد دیده مدهوش

یک جوش ز لجه‌های جودت

برداشت ز دیگ چرخ سرپوش

چون نقش نگین خویش منشین

با این همه جوش جود خاموش

یک بار سوال کن ز لطفت

ای لطف تو با حیات همدوش

کان ناله خون‌فشان اسیرست

یا‌رب به کدام پرده گوش

و‌ آن قطره اشک پر تب و تاب

بر خاک که آرمیده از جوش

ای دست تو عید خاتم جم

چون حلقه زلف را بناگوش

گفتم که کنم چو عید گردد

از دست تو جام عافیت نوش

کی دانستم که بر دل تو

همچو رمضان شوم فراموش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

آن زلف نگر بر آن بر و دوش

وان خط سیه بر آن بناگوش

هر دو شده پیش ماه و خورشید

مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش

بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش

[...]

سنایی

در عشق تو ای نگار خاموش

بفزود مرا غمان و شد هوش

من عشق ترا به جان خریدم

تو مهر مرا به یاوه مفروش

هرگز نشود غمت ز یادم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
قوامی رازی

آن خط دمیده بر بناگوش

ماه است ز شب شده زره پوش

درد دل عاشقان بی صبر

رنج تن بی دلان مدهوش

ای روز به روز فتنه باتو

[...]

عطار

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر ِمن شراب در دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه