نخل طلبم هیچ مرا برگ و بری نیست
فرزند خزانم ز بهارم خبری نیست
از باغ وفا مگذر اگر تشنه کامی
کآنجا همه گر بید بود بیثمری نیست
بر بام و در دوست تجلی نفشاندند
گویا که درین کوچه پریشاننظری نیست
گویند که بیگانه پرست است غم دوست
صد شکر که بیگانهتر از ما دگری نیست
روزی که در گنج کرم باز کند حسن
سرمایه ما هیچ بجز چشم تری نیست
لخت دلم از دیده کند سوی تو پرواز
مشتاق ترا شوق کم از بال و پری نیست
گر لذت داغ جگر اینست فصیحی
صد حیف که بر هر سر مویم جگری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس ناامیدی و فقدان عشق پرداخته است. او به درخت نخل خود تشبیه میکند که بیبرگ و بار است و از فصل بهار دور است. با اشاره به باغ وفا، میگوید اگر کسی تشنه باشد، نباید به آنجا برود چون هیچ ثمرهای وجود ندارد. او تصویر دوستش را در ذهن میپروراند ولی گویی در این کوچه، کسی نمیبیند. شاعر به غم دوست میپردازد و میگوید که هیچ کسی بیگانهتر از خودشان نیست. در نهایت، او از درد و شوقی که در دل دارد سخن میگوید و ابراز میکند که رغم این همه احساسات، چیزی برای او باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: من در جستجوی نخل هستم، اما هیچ برگی برای من وجود ندارد. من فرزند پاییزم و از بهار هیچ اطلاعی ندارم.
هوش مصنوعی: اگر تشنهی محبت و وفا هستی، از باغ عشق دور نشو، زیرا در آنجا هرچند که ظاهرش بیفایده به نظر بیاید، اما واقعاً سرشار از نعمتهاست.
هوش مصنوعی: دوست بر بام و در خود جلوهای زیبا افکنده است، به نظر میرسد که در این کوچه کسی آشفتهخاطر نیست.
هوش مصنوعی: میگویند کسی که غم دوست را میخورد، غریب و بیگانهپرست است. اما خوشا به حال او که هیچ کس غریبهتر از ما نیست.
هوش مصنوعی: روزی که حسن زیبایی خود را به نمایش بگذارد، تنها چیزی که داریم و ارزشمند است، اشک چشمان ماست.
هوش مصنوعی: دل من به طرز عجیبی به سوی تو پرواز میکند و اشتیاق دیدن تو در من کم از قدرت پرندهها نیست.
هوش مصنوعی: اگر لذت سوزش دل به این شکل است، افسوس که بر هر مویی از من، جگری وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.