آتش به از گلیست کش آسیب خار نیست
خون بهتر از مییست که آن را خمارنیست
از بس هجوم گریه ز دریای چشم من
هر قطره لجهایست که آن را کنار نیست
بر گلستان غیر بهارست چار فصل
باغ مراد ماست که هیچش بهار نیست
ای هوشمند صحبت می مغتنم شمار
جز می درین دو میکده یک هوشیار نیست
خوش گلشنیست عافیت اما در آن چمن
گلهای داغ بر سر جان فگار نیست
ساقی مده شراب که در کام عیش ما
بی خون گر آب خضر بود خوشگوار نیست
گویا ازین خرابه فصیحی کشید رخت
کامروز آسمان و زمین سوگوار نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به مقایسه ارزشها و احساسات میپردازد. او میگوید که آتش و خون بهتر از گل و می هستند، زیرا آنها عمق عواطف انسانی را نشان میدهند. اشکهایش مانند دریا، بیپایان و بینهایت است. او اشاره میکند که باغ زندگی او هرگز بهار نخواهد داشت و از آن لذت نمیبرد. همچنین به خوشیهای موقتی و عدم وجود هشیاری در میکدهها اشاره میکند. در نهایت، شاعر به سوگ و اندوهی اشاره میکند که بر آسمان و زمین حاکم است و از وضعیت نابسامان زندگی ابراز تأسف میکند.
هوش مصنوعی: آتش از گل بهتر است چون خار نمیزند، و خون از بادهای که مستی ندارد، بهتر است.
هوش مصنوعی: چشم من پر از اشک است و هر قطرهاش مانند یک موج بزرگ است که هیچ کس قادر به کنترل آن نیست.
هوش مصنوعی: در گلستان غیر بهار وجود ندارد و باغی که ما میخواهیم همیشه بهار نیست.
هوش مصنوعی: ای انسان دانا، گفتگو و سخن گفتن را ارزشمند بدان. در این دو میکده، جز کسی که در حال نوشیدن است، هیچ کس دیگری به هوش و آگاهی نیست.
هوش مصنوعی: عافیت و آرامش مانند یک باغ پر از گل است، اما در این باغ، گلهای آتشین و سوزان وجود ندارند که بر سر جان انسان آسیب برسانند.
هوش مصنوعی: ای ساقی، دیگر شراب مده، زیرا بیخون و بدون جان، حتی آب خضر هم برای خوشی و لذتبخشی ما خوشایند نیست.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که از این ویرانی، فرد فصیح و سخنوری خارج شده و امروز آسمان و زمین در غم و اندوه هستند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آنکه چون تو زیر فلک شهریار نیست
آمد بهار خرم و کس شاد خوار نیست
اندر بهی شدنت بیابد بها بهار
تا تو بهی نیابی کس را بهار نیست
تا تو بهار یافتی از درد خستگی
[...]
کس را بر اختیار خدای اختیار نیست
بر دهر و خلق جز او کامگار نیست
قسمت چنان که باید کردست در ازل
و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست
بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این
[...]
سروی بهراستی چو تو در جویبار نیست
نقشی به نیکویی چو تو در قندهار نیست
جفت مهی اگرچه به خوبیت جفت نیست
یار شهی اگر چه به خوبیت یار نیست
زلف تو مشک بارد و بر مه زره شود
[...]
آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست
از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست
جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست
جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست
آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق
[...]
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیار
کز مرد بختیار جزین اختیار نیست
پرهیزگار باش و چه سودست پند من
که امروز روز مردم پرهیزگار نیست
مرد خدای شو که خدای است دستگیر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.