گنجور

 
فصیحی هروی

من آن صیدم که صیادم جنونست

نشاط افزای جانم خاک و خونست

برات ما بر آن کشور نوشتند

که از آوازه مستی مصونست

به بزم عشق کانجا شرم ساقیست

نوای ناله ما ارغنونست

دمی از گریه ناسودم همانا

سرشت چشمم از طوفان خونست

نمی‌دانم چه دردست ای فصیحی

که هر دم از دم دیگر فزونست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

شیرَمردی بدم دلم چه دونست

اجل قصدم کره و شیر ژیونست

ز مو شیر ژیان پرهیز می‌کرد

تنم وا مرگ جنگیدن ندونست

انوری

مرا دانی که بی‌تو حال چونست

به هر مژگان هزاران قطره خونست

تنم در بند هجر تو اسیرست

دلم در دست عشق تو زبونست

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه