گنجور

 
فصیحی هروی

گستاخی نظاره ما جرم جنونست

ورنه دل ازین بی‌ادبی غرقه به خونست

چون ابر بر افتاده مگریید درین باغ

چون برق مخندید که خنده نه شگونست

صد بادیه [را] توشه یک گام فزون نیست

اما چه کنم توسن اقبال حرونست

بدروزی ما خود گنه ماست ولیکن

سررشته کار از کف تدبیر برونست

سرمایه کام دو جهان بخت بلندست

صد شکر فصیحی که ترا بخت زبونست