گنجور

 
فصیحی هروی

بازم نفس به لجه فیضی شناورست

کش کمترین صدف شرف هفت گوهرست

خلدی شکفت بر سر هر شاخ گلبنم

آری بهار طبع مرا رسم دیگرست

فیضی به تازه بر نی کلکم فشانده‌اند

کش بر شکر هما ز مگس جان‌‌فشان‌‌تر‌‌ست

ابهام بر قفاش چو مهر نبوت‌ست

کلکم که در جهان معانی پیمبرست

نی‌نی منم پیمبر و آواز کلک من

گویی صفیر شهپر ناموس اکبرست

یک کاروان کرشمه یوسف برانست بار

هر نقطه‌ای که در ورقم بینواترست

یک آسمان کواکب سعد اندروست گم

حرفی که در مسوده‌ام نحس اکبرست

بر گلشنی ز عطسه کلکم بهار ریخت

کانجا دم مسیح کهن نخل بی‌برست

یکسان طپند طوطی و بلبل درین چمن

مانا که بر لب گل او خنده شکرست

بر تارکم جواهر قدسی کند نثار

فیض ازل که در عرض کون جوهرست

گویم ز بس فروغ که ماهست و آفتاب

چون بنگرم ثنای مسیحای اکبرست

حافظ محب علی که به گلشن‌سرای قدس

هر ناله‌اش معلم مرغ نو‌اگرست

شایسته نوازش این نام ذات اوست

گویی سرشته پیکرش از مهر حیدرست

شیرازه کتاب هنر در زمانه اوست

گر او نباشدی همه اوراقش ابترست

مجموعه مکارم اخلاق ذات اوست

بی او جهان کهنه نسب‌نامه شرست

تشبیه قدسیان به سویدای دل کنند

هر نقطه‌ای که نظم مرا سهو دفترست

گردد چو خامه شانه‌‌کش طره ثناش

از حسن خط مسوده‌ام روی دلبرست

نی‌نی دلی‌ست سوخته از عشق ورنه چون

هودج‌نشین زلف بتان چون مه و خورست

از آفتاب فطرت قدسی طلوع تو

با حرز عمرهاست که هم چشم خاورست

چون صبح از آن دیار گداییست خرقه‌پوش

مشرق گر آفتاب ز طبعم غنی‌ترست

کز خاک خشک بر در دولت‌سرای قرب

زمزم به دولت قدمم پور آذرست

های هنر ز مقدم او در ریاض فضل

یک چشمه سلسبیل و دگر چشمه کوثرست

گر بوده‌ است بار و بری چیده است او

ورنه هنوز نخل کمالات بی‌برست

خویش‌ست دانمی نفسش با لب مسیح

اما ندانمی ز کجا کیمیا گرست

الحق که کیمیای معانیست لفظ او

معنی اگر مس است به لفظش درون زرست

ز اسرار‌نامه‌‌‌‌‌های الهی‌ست نثر او

نظمش بر آن کتاب چو بسم الله افسرست

لفظ نگفته را خرد دوربین او

داند که از چه جوهر معنی توانگرست

معنی چو در سواد سخن شبروی کند

جاسوس ظن او ز یقین راست بین‌ترست

زاجزا قوای مدرکه شخص دانش‌ست

گویی که پای تا سر عقل مصورست

خطی که نصف علم شمردش زبان وحی

اقسام آن انامل او را مسخرست

در عهد او دهان دوات از زبان کلک

از بس شکر مکیده کنون تنگ شکرست

چون شب چراغ فیض کند بر ورق نثار

کلکش خط شعاع و ورق صفحه خورست

رخشد چنانکه از رحم صبح آفتاب

هر نقطه رقم که به صلب قلم درست

دوار آفریده افلاک طبع اوست

این مهر زین سپهر سهای محقرست

در هر فن‌ست چون فن ادوار بی‌نظیر

اما سر‌آمدست در آن‌ها درین سرست

موسیقی از علو نسب روح حکمت‌ست

او چون شمیم سنبل و گل روح‌پرورست

آنجا که زهره در صف دعوی علم زند

خود یکه تاز‌تر ز شهنشاه خاورست

نی زهره مشتری چو زند از کمال لاف

با طبع او چو دعوی پرواز بی‌پرست

بندند پوست بر دف خورشید قدسیان

از پرده‌ها دیده خود کینش در خورست

اما ز فیض زمزمه دلخراش او

آن پرده‌ها ز خون جگر تا ابد ترست

در بزم مل چو لهجه او گل‌فشان شود

گوش قدح چو چشم صراحی محیرست

ور شعله‌ای ز زمزمه در صوفیان زند

سجاده همچو شیخ ز وجد آتشین پرست

چون غنچه سر به مهر نوای حزین اوست

گوش نو اشناس که هوش مصورست

دل‌مردگان به زمزمه دیگران خوشند

آری شتر چو مرده کلاغش حدی گرست

نامش مرا به ذائقه طعم شکر دهد

گویی گلش ز شهد محبت مخمرست

از نامش ار به کام زبانم نچسبدی

تکرار کردمی که چو قند مکررست

چون صبح کی به خویشی خورشید نازد او

خود او در آسمان هنر روشن اخترست

برهان پاکی نسب این بس که از کمال

خلقش گزیده امت خلق پیمبرست

از زهر افعی حسد ای مدعی بمیر

کاین زهر را وفات تو تریاق اکبرست

این‌ها که گفته‌ام همگی عیب ذات اوست

نزد تو گرچه مدح فزون از حد و مرست

نشگفت اگر ز درد حسد سر گران شوی

زین غنچه‌های لفظ که گویی معنبرست

دردسر جعل ز گل عنبرین شمیم

نزد خرد ز مساله‌های مقررست

تو احولی ز چشم خردبین مخور فریب

کاینجا ز نور دیده تجلی فزونترست

این نغمه را به لهجه طفلان سروده‌ام

ورنه سزای مدح وی آهنگ دیگرست

کورست دهر دیده مردم شناس کو

حقا که آنچه گفته‌ام او صد برابرست

انصاف خود طبیعت عنقا گرفته است

ورنه همای فضل چرا ریخته پرست

کوته کنم حدیث که قدر سخن‌شناس

امروز از متاع هنر کم بهاترست

کلک شکر‌فروش فصیحی دهان ببند

مستای جنس خویش که گوش جهان کرست

گشتی ثنا طراز و قضا شد دعای او

رحمی کز انتظار اجابت به خون‌ترست

عمرش دراز باد که اطفال فضل را

در روزگار او پدر پاک‌گوهرست

خود کهنه مجمری‌ست فلک وین نجوم نحس

ز آن سو شکاف مجمر و زین سوی اخترست

از بوی مردمیش مگر شست و شو دهند

ورنه به دهر تا بود او عود مجمرست