گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

میرود یار جدا زو کار بر من مشکل است

داغ هجرم بر تن و نیش فراقم بر دل است

باده دور از وی کجا آرد نشاطم ای رفیق

زانکه آب زندگی بی او چو زهر قاتل است

یا دلم را سوخته یا در گرفته از دلم

جای آتش هاش در صحرا که در هر منزل است

هست آن خورشید زیبایی مرا عمر عزیز

کی عجب باشد به رفتن گر چنین مستعجل است

گر دو صد صبر و شکیبم نقش گردد در ضمیر

در زمان از موج سیلاب فراقش زایل است

می نماید سعی دور از وی هلاکم را اجل

گوئیا از کشتن بیدار هجرش غافل است

هست این غوغای رستاخیز اندر قافله

از دل چاکم نه از بانگ درای محمل است

تا کدامین محفلش جا گشت باری در غمش

داستان عشق من افسانه هر محفل است

رفت جان همراه جانان فانی ار میرد چه عیب

زنده بودن چونکه بی جانان و بی جان مشکل است