گنجور

 
بابافغانی

دلا بی نقد جان راه سر کویش نپیمایی

که نتوان رفت راه کعبه تا نبود توانایی

مرا جان بر لب و گفتی که می آیم دم دیگر

چو خواهی آمدن باری چرا ایندم نمی آیی

دمی گفتی نیاسودم ز سودای پریرویان

به داغ و درد اگر قانع شوی ای دل بیاسایی

نظر از روی او بر گل نکردی آفرین بادا

که داری اینقدر در کار خود ای دیده بینایی

به بازار غم او نقد هستی رازدم آتش

رسید آن شوخ و گفتا ای فغانی گرم سودایی