دلا بی نقد جان راه سر کویش نپیمایی
که نتوان رفت راه کعبه تا نبود توانایی
مرا جان بر لب و گفتی که می آیم دم دیگر
چو خواهی آمدن باری چرا ایندم نمی آیی
دمی گفتی نیاسودم ز سودای پریرویان
به داغ و درد اگر قانع شوی ای دل بیاسایی
نظر از روی او بر گل نکردی آفرین بادا
که داری اینقدر در کار خود ای دیده بینایی
به بازار غم او نقد هستی رازدم آتش
رسید آن شوخ و گفتا ای فغانی گرم سودایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به موضوع عشق و انتظار میپردازد. او میگوید که اگر عزم رفتن به سوی معشوق را نداشته باشی، نمیتوانی به مقصد مورد نظر برسی. روح او در حالت درگیری و اشتیاق به معشوق است و از او میخواهد که چرا هنوز نیامده است. شاعر به حال دل خود اشاره میکند که با وجود درد و داغ عاشقی، اگر به این وضعیت عادت کنی، میتوانی آرامش پیدا کنی. او همچنین نسبت به زیبایی معشوق و بیتوجهی خود به آن ابراز تأسف میکند و در پایان اشارهای به شوری و هیجان در عشق دارد که معشوق به او نشان میدهد.
هوش مصنوعی: ای دل، اگر بدون ارزش واقعی جان خود را صرف کنی، هرگز به مسیر عشق او قدم نخواهی گذاشت؛ چون تا زمانی که توان قلبی و روحی نداشته باشی، نمیتوانی به کعبه عشق دست یابی.
هوش مصنوعی: من در حال حاضر در شرایطی سخت و نزدیک به مرگ هستم و تو گفتی که در زمان دیگری میآیی. حالا چرا در این لحظه نمیآیی؟
هوش مصنوعی: برخی لحظات گفتم که از خیالات زیبا رویان آسوده نیستم، اما اگر تو به درد و رنجهای خود رضا بدهی، میتوانی آرامش بیابی.
هوش مصنوعی: اگر به زیباییهای دنیا نگاه نکنی و بر گلها ننگری، چه خوب است که تو اینقدر در کار خود هوشمند و بینا هستی.
هوش مصنوعی: در بازار غم او، من جانم را فدای او کردم. آتش عشق به او رسید و آن معشوق بانمک گفت: ای فغانکننده، چقدر پرشور و شعف هستی!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
[...]
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
[...]
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی
تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی
ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی
[...]
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر دانایی
همت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بیهیچ استکمال از غیری
[...]
زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی
زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی
امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم
خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی
اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.