گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

نشستی با شراب و رود تا در خونم افگندی

بشو دست از وجود من که در جیحونم افگندی

ز بزم خود چو موج آب و همچون شعله از آتش

به یک جام لبالب شمع من بیرونم افگندی

همانساعت بعقل و دانش خود خنده ها کردم

که نقل زعفرانی در می گلگونم افگندی

هنوزت سبزه از گلبرگ و مشک از لاله پیدا نیست

بزنجیر جنون بی نسخه ی افسونم افگندی

نه در مکتب خطی نی در چمن مشقی زدی هرگز

هزاران رخنه در هر نکته ی موزونم افگندی

گهی در بیستونم کشته ی سنگ بلا کردی

گهی لیلی شدی در وادی مجنونم افگندی

نمی گفتی که تا هستی و باشی با تو خواهم بود

دگر بار از نظر ای مونس جان چونم افگندی

چه کردم ای قضا آخر که از سر منزل عنقا

چو مور خسته در ویرانه ی گردونم افگندی

فغانی بس گلو سوزست معنیهای شیرینت

مگو چیزی که آتش در دل محزونم افگندی