گنجور

 
بابافغانی

هر گه فسانه من مجنون هوس کنی

نشنیده یی هزار یکی از چه بس کنی

زینسان که گوشت از صفت حسن خود پرست

مشکل بود که گوش بگفتار کس کنی

صیدم کن ای سوار مبادا نیابیم

از من گذشته چونکه نظر باز پس کنی

ای مرغ بوستان چه گشایی بعیش بال

باید که یاد تنگ دلان قفس کنی

گردی بکوی دوست فغانی غزلسرا

خود را اگر بمرغ سحر همنفس کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

با دیگران بعشوه سخن هر نفس کنی

بیچاره من که چون رسم از دور بس کنی

دانم که هست با همه جورت نظر بمن

کز من چو بگذری نظری بازپس کنی

هرگز هوس بصحبت من نیستت ولی

[...]

صائب تبریزی

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟

در آشیانه عیش به یاد قفس کنی

از خون لعل، تیشه مردان بهار کرد

زین کوهسار چند به آوازه بس کنی؟

در صیدگاه عشق، هما موج می زند

[...]

جویای تبریزی

دولت اگر ز پهلوی خست هوس کنی

اندیشهٔ شکار هما با مگس کنی

دل بسته هوایی، از آنرو ز بال و پر

خود را به رنگ غنچهٔ گل در قفس کنی

آن لحظه راز داری عشقت مسلم است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه