گنجور

 
بابافغانی

شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی

از دیده سیل اشک نهد رو بهمرهی

چندانکه رفتم از پی گرد سمند او

روزی نشد که پر شود این دیده ی تهی

هر دم هزار قافله ی جان ببوی او

آیند و بگذرند چو باد سحر گهی

شرح درازی شب هجران نگویمت

روز وصال اگر ننهند رو بکوتهی

گاهی بعشق، ناصح عشاق می شدم

دریافتم که بی خبری بود و ابلهی

آسوده یی که مانع دل می شود بعشق

از دل خبر ندارد و از عشق آگهی

بر خاک می نهم چو فغانی رخ نیاز

هر جا که بر زمین قدم ناز می نهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

ای گشته یادگار ز کردار تو شهی

دیدار تو مبارک و گفتار تو بهی

از هر بهی بهی تو و بر هر سری سری

از هر مهی مهی تو و بر هر شهی شهی

یا دادنست و یا ستدن کار تو مدام

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
انوری

ای انوری تویی که به فضل و هنر سزند

احرار روزگار و افاضل ترا رهی

بودند در قدیم امیران و شاعران

واکنون شدت مسلم بر شاعران شهی

هستت خبر که هستم دور از تو ناتوان

[...]

مولانا

ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی

وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش

کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی

هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر

[...]

ابن یمین

ای پیک پی خجسته نسیم سحرگهی

لطفی کن از برای دل خسته رهی

بگذر بدانجناب که از لطف صاحبش

یا بی نشان خلد چو در وی قدم نهی

یعنی جناب حضرت شاهی که می نهد

[...]

خواجوی کرمانی

ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی

روشن بگو حکایت آن ماه خرگهی

بگذر ز بوستان نعیم و ریاض خلد

ما را ز دوستان قدیم آور آگهی

وقت سحر که باد صبا بوی جان دهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه