گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای ز سحر غمزه پنهان فتنه در ابروی تو

فتنه را در گوش دارد عشوه ی جادوی تو

در هوایت بس که شد بر باد جان بیدلان

بوی گل می آید ای گل از نسیم کوی تو

زنده می دارم شب هجران بیاد روز وصل

تا برآید صبح و بینم آفتاب روی تو

چون بسر وقتم رسی ای شاخ گل دامن کشان

میرم و گیرم حیات از سر زرنگ و بوی تو

کرده ام از هستی موهوم خود پهلو تهی

تا جدا از خود نشینم یک زمان پهلوی تو

نگسلم از جعد مشگینت که در شبهای هجر

رشته ی جان مرا وصلیست با هر موی تو

بسکه دارد غیرت وصلت فغانی روز وصل

پوشد اول دیده را از خویش و بیند روی تو