گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای بر دلم زوعده ی خام تو داغها

شبها در انتظار تو سوزم چراغها

بس روی آتشین که بیادت بخاک ماند

چون برگهای لاله بر اطراف باغها

عیشت مدام باد که مستان بزم تو

دارند از آب خضر لبالب ایاغها

یا رب زجیب دامن پیراهن که بود

این بوی خوش که ساخت معطر دماغها

از شوق آهوی تو فغانی بدیده رفت

چندانکه یافتند نشانش براغها