گنجور

 
بابافغانی

دارد زبون به تیغ زبان طعنه‌گو مرا

بستان به خیر ای اجل از دست او مرا

یا رب چه کینه داشت به من دشمنی که او

شد رهنمون به دیدن آن کینه‌جو مرا

از بخت شور و تلخی عمرم خبر نداشت

آن کز خدای خواست به صد آرزو مرا

آید همان شکست ز سنگ ملامتم

دوران اگر کند گل و سازد سبو مرا

ضایع چنان شدم که گر افتم به گوشه‌ای

کس ننگرد به نیک و بد از هیچ سو مرا

دیگر حریف رشک جگر‌سوز نیستم

منشین به غیر یا بکش ای تندخو مرا

گفتم که بر فغانی بیدل مکن جفا

گفتا عجب که باشد ازین گفتگو مرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
هلالی جغتایی

هست آرزوی کشتن آن تند خو مرا

گر او نکشت، می کشد این آرزو مرا

جان من از جدایی آن مه بلب رسید

ای وای! گر فلک نرساند باو مرا

با ذوق جستجوی تو آسوده خاطرم

[...]

محتشم کاشانی

جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا

بگذار ای طبیب زمانی باو مرا

زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ

جز آب تیغ او نرود در گلو مرا

آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من است

[...]

صائب تبریزی

از کار رفته دست چو دست سبو مرا

ریزند می چو شیشه مگر در گلو مرا

کی می رسید چاک گریبان به دامنم؟

گر می رسید دست به دامان او مرا

رنگین تر از سرشک بود گفتگوی من

[...]

قدسی مشهدی

ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا

لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا

در چشم خلق بس که مرا خوار کرده‌ای

نشناسد آب روی، کس از آب جو مرا

دور از تو کار خنجر الماس می‌کند

[...]

طغرای مشهدی

مشت خسم، ولی چو نشینم به آن بهار

گلدسته می کند اثر رنگ و بو مرا

صد ره گر از خمار بیفتم به پای خم

یک دستگیر نیست به غیر از سبو مرا

نی شمع پی به گریه من می برد، نه ابر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه