گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

نخواهد گشت خالی ساغر می شادکامان را

چنین مگذار لب تشنه شکست افتاده خامان را

زبانم لال بادا تا نگویم از که مینالم

که باشم من که بدنامی رسانم نیکنامان را

شدی خندان و بیرون آمدی ابرو ترش کرده

عجایب چاشنیها میرسانی تلخکامان را

عنان کج کرده مست از هر طرف پیش آمدم شوخی

نمیدانم چه انگیزست باز این کج خرامان را

جمالت هست روز افزون وفا هم بر کمال خود

که هر چیزی بجای خود نکو باشد تمامان را

اگر این چاشنی در کار دارد آن لب میگون

سخن چون بگذرد در بزم آن شیرین کلامان را

فغانی از کجا و حالت مستانه در بزمت

بآهی گرم دارد حالیا خیل غلامان را