وبال گشت گل باده بر پلاس مرا
که هرکه دید بدی گفت در لباس مرا
اساس قصر بهشتم چگونه راست شود؟
چو صرف میکدهها میشود اساس مرا
همینقدر که نمک بر جراحتم نزنند
بود ز مردم آسوده التماس مرا
هوای همنفسم بود چون ستم دیدم
کنون ز سایهٔ خود میشود هراس مرا
ز مزرع فلکم خوشهای نشد حاصل
چرا به سینه نباشد ز غصه داس مرا
شراب خورده و مستم، کجاست هشیاری؟
که در پناه خود آرد زشر ناس مرا
مکن به عقل فغانی قیاس چارهٔ من
چو در دل است تمنای بیقیاس مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان درد و رنج های خود میپردازد. او از شراب و مستی سخن میگوید و به انتقاد از وضعیت خود و جامعه میپردازد. شاعر میگوید که نمیتواند از غم و ناراحتی خود رهایی یابد و از تنهایی و احساس ناامیدی رنج میبرد. او به این نکته هم اشاره میکند که نمیتوان با عقل و منطق دردهای عمیق قلبی را درک کرد و به آرامش رسید، چرا که خواستهها و آلامش فراتر از فهم و قیاس عقلانی است. در نهایت، این شعر بیانگر جستجوی آرامش و رهایی از دردهای درونی است.
هوش مصنوعی: گل باده که روی پلاس من ریخته است، تبدیل به عیب و نقصی برای من شده است. کسانی که به من نگاه میکنند، با دیدن این حالت، دربارهی لباس من قضاوت بدی میکنند.
هوش مصنوعی: اساس قصر بهشت بر چه پایهای بنا میشود؟ وقتی که بنیاد وجود من بر مبنای نوشیدن شراب است.
هوش مصنوعی: فقط کافی است که به زخم من نمک نزنند تا از مردم، بیدغدغه و راحت، درخواست کمک کنم.
هوش مصنوعی: آنگونه که در کنارت بودم و احساس آرامش میکردم، حالا که در سختی و ظلم قرار گرفتهام، به شدت از سایهی خودم میترسم.
هوش مصنوعی: چرا در زندگی من ثمری حاصل نمیشود، در حالی که دل پر از غصه و اندوه است و کمر هم در تلاش، همچون داسی که در مزرعه برای برداشت کار میکند.
هوش مصنوعی: من شراب نوشیده و به حالت مستی درآمدهام، پس هشیاری و هوشیاری کجاست؟ که فقط در پناه خود میتواند مرا از بدیها حفظ کند.
هوش مصنوعی: به فکر و اندیشهات تکیه نکن که راهی برای درک مشکل من پیدا کنی، زیرا آرزوی من در درون قلبم است و قابل اندازهگیری نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز بس بود دل خود کام ناسپاس مرا
ز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا
بلا مقام مرا پیش ازین نمی دانست
غم تو کرد درین شهر رو شناس مرا
چه روز بود که تشریف عشق پوشیدم
[...]
خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مرا
که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا
چو غنچه تا به گریبان نهفته در مژهام
فتاده کار به نظاره در لباس مرا
بنای عافیتم را بریز گو از هم
[...]
ز طوف میکده واجب بود سپاس مرا
که کرد شوق برهمن خداشناس مرا
چنان که سایه ی ابر بهاری از خورشید
ز جلوه ی تو پریشان شود حواس مرا
مگر ز دست تو ای بوالهوس قدح گیرد
[...]
پسند بت نکند برهمن سپاس مرا
چه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟
برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام
بدل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟
مزاج عشق، ز یک تار و پود بافته است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.