گنجور

 
بابافغانی

وبال گشت گل باده بر پلاس مرا

که هرکه دید بدی گفت در لباس مرا

اساس قصر بهشتم چگونه راست شود‌؟

چو صرف میکده‌ها می‌شود اساس مرا

همین‌قدر که نمک بر جراحتم نزنند

بود ز مردم آسوده التماس مرا

هوای هم‌نفسم بود چون ستم دیدم

کنون ز سایهٔ خود می‌شود هراس مرا

ز مزرع فلکم خوشه‌ای نشد حاصل

چرا به سینه نباشد ز غصه داس مرا

شراب خورده و مستم، کجاست هشیار‌ی‌؟

که در پناه خود آرد  زشر ناس مرا

مکن به عقل فغانی قیاس چارهٔ من

چو در دل است تمنا‌ی بی‌قیاس مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظیری نیشابوری

ز بس بود دل خود کام ناسپاس مرا

ز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا

بلا مقام مرا پیش ازین نمی دانست

غم تو کرد درین شهر رو شناس مرا

چه روز بود که تشریف عشق پوشیدم

[...]

قدسی مشهدی

خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مرا

که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا

چو غنچه تا به گریبان نهفته در مژه‌ام

فتاده کار به نظاره در لباس مرا

بنای عافیتم را بریز گو از هم

[...]

سلیم تهرانی

ز طوف میکده واجب بود سپاس مرا

که کرد شوق برهمن خداشناس مرا

چنان که سایه ی ابر بهاری از خورشید

ز جلوه ی تو پریشان شود حواس مرا

مگر ز دست تو ای بوالهوس قدح گیرد

[...]

حزین لاهیجی

پسند بت نکند برهمن سپاس مرا

چه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟

برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام

بدل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟

مزاج عشق، ز یک تار و پود بافته است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه