گنجور

 
حزین لاهیجی

پسند بت نکند برهمن سپاس مرا

چه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟

برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام

بدل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟

مزاج عشق، ز یک تار و پود بافته است

حریر پیرهن یوسف و پلاس مرا

تو بی نیازی و سر تا به پا نیازم من

به خود قیاس مکن، شوق بی قیاس مرا

کنم چو ترک محبت چه عزّتم ماند؟

کسی نگاه ندارد چو عشق پاس مرا

چه غم، چو خشت سر خم اگر گران جانم؟

که جوش باده ز جا می برد اساس مرا

هنوز حوصلهٔ دردم العطش خیز است

پر از چکیدهٔ دل گر کنند کاس مرا

به طرّه ات دل و جان مبتلا نمی بایست

کنون چه چاره، پریشانی حواس مرا؟

ز ضعف پیرم و در گفتگو دلیر، حزین

چه غم ز رعشه بود، کلک بی هراس مرا؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

وبال گشت گل باده بر پلاس مرا

که هر که دید بدی گفت در لباس مرا

اساس قصر بهشتم چگونه راست شود

چو صرف میکده ها میشود اساس مرا

همینقدر که نمک بر جراحتم نزنند

[...]

نظیری نیشابوری

ز بس بود دل خود کام ناسپاس مرا

ز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا

بلا مقام مرا پیش ازین نمی دانست

غم تو کرد درین شهر رو شناس مرا

چه روز بود که تشریف عشق پوشیدم

[...]

قدسی مشهدی

خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مرا

که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا

چو غنچه تا به گریبان نهفته در مژه‌ام

فتاده کار به نظاره در لباس مرا

بنای عافیتم را بریز گو از هم

[...]

سلیم تهرانی

ز طوف میکده واجب بود سپاس مرا

که کرد شوق برهمن خداشناس مرا

چنان که سایه ی ابر بهاری از خورشید

ز جلوه ی تو پریشان شود حواس مرا

مگر ز دست تو ای بوالهوس قدح گیرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه