گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازد

رقیبش همچو ابری آید و روزم سیه سازد

گرفتارم بدست نازنینی کز هوای خود

مرا چون زارتر بیند بخوبی بیشتر نازد

چنان خوبی که گر آیی میان مجلس خوبان

زهر جانب پریرویی بر خسارت نظر بازد

رقیب از محرمی گر شمع بالینت شود شبها

گمارم آه گرم خود برو چندانکه بگدازد

بغیر از خاک پایش ای فغانی گر کشی سرمه

سرشک از دیده بیرون آید و رویت سیه سازد