گنجور

 
جامی
 

چنین کان ترک عاشق کش به حسن خویش می نازد

سزد کز غایت حشمت به حال من نپردازد

به راهش خاکم ای دیده بزن بر آتشم آبی

که ترسم توسنش را ز آتش دل نعل بگدازد

عجب تند است رخش او که گردش درنمی یابد

دلم هر چند از پی مرکب اندیشه می تازد

همه خوبان به چوگان باختن یارب چرا هرگز

نمی آید برون ماه من و چوگان نمی بازد

ز جام نیستی ریز ای اجل یک جرعه در کامم

که بیماران هجران را جز این شربت نمی سازد

ره و رفتار اگر این ست و لطف قد و بالا این

نشاید سرو را دیگر که در بستان سرافرازد

کیم من جامیا کو آشکارم پیش خود خواند

نهانی یک نظر ای کاشکی سوی من اندازد