درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود
بیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی
گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود
به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشمست
که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود
فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش
نگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود
فغانی از سموم هجر در دشت فنا افتاد
نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از جدایی صحبت میکند. او احساس ناامیدی و رنج را درون خود احساس میکند و به نوعی از بیتوجهی معشوق به خود شکایت میکند. او به یاد روزهایی میافتد که به معشوق نگاه میکرد و از آن لحظات حسرت دارد. در نهایت، شاعر از فقدان و جدایی سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که عشق و علاقهاش در حال نابودی و بینشان شده است.
هوش مصنوعی: در دل من چیزی باقی مانده است که برای دیدن معشوق است. انگار که این حس، شبیه یک آه از دلمان خارج شده و به بیرون رفته است.
هوش مصنوعی: امشب کسی به من در هیچ باغی راه نداد. از بدبیاری من، حتی این دیوانه هم جایی برای آرامش نداشت.
هوش مصنوعی: ای کاش به اشکهای من رحم کنی، زیرا این همان چشمانی هستند که زمانی به صورت درخشان تو نگاهی انداختند.
هوش مصنوعی: در روزی که به شدت در حال مبارزه یا تلاش بودم، به او شکایت کردم و از او خواستم کمکی کند. اما او هیچ جوابی نداد و از من بیتوجهی کرد، گویی که من فقط چیزی بیارزش مثل یک برگ کاه هستم.
هوش مصنوعی: فغان و نالهای از درد جدایی در بادیهٔ نابودی بلند شد، ولی اثر و نشانی از او پیدا نشد. او مانند گیاهی بود که به طور ناگهانی ناپدید شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.