تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود
کام دل از جمال تتو حاصل نمی شود
هر دل بجعد سلسله مویی قرار یافت
دیوانه ی منست که عاقل نمی شود
دست تهی اگر همه تعویذ دوستیست
در گردن مراد حمایل نمی شود
غافل مشو ز حال اسیری که یکنفس
از جلوه ی خیال تو غافل نمی شود
دل شد اسیر جلوه ی مردم فریب تو
کارش بسحر جادوی بابل نمی شود
خون قتیل عشق فغانی به هیچ رو
فردا وبال دامن قاتل نمی شود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساس عشق و اسارت عاشق در برابر معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند به خوبی دیدن معشوق او را جبران کند و دلهای دیگر هم با وجود زیباییهایشان به او پایبند نمیشوند. او از دردی که ناشی از این عشق دیوانهوار است سخن میگوید و تاکید میکند که حتی اگر کسی در عشق دچار مشکل شود، عشق او نمیتواند کمرنگ شود و عواقب این عشق به گردن کسی نمیافتد. در نهایت، این شعر به عمق و پیچیدگی احساسات عاشق و جادوگری زیبایی معشوق اشاره دارد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که چهرهات در برابر چشمانم نباشد، به آرزویم از زیباییات دست نخواهم یافت.
هوش مصنوعی: در هر دل، تار موی بلندی باعث آرامش میشود، اما دیوانه من هیچگاه به عقالتی نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: اگر دستت خالی باشد، هیچ چیزی به عنوان تعویذ دوستی نمیتواند بار سنگینی از امید را بر دوش تو بگذارد.
هوش مصنوعی: فراموش نکن حال کسی را که حتی یک لحظه هم از زیبایی تصویر تو غافل نمیشود.
هوش مصنوعی: دل به زیبایی و فریبایی تو وابسته شده و به خاطر جاذبهات مثل کسی که در دام سحر و جادو گرفتار شده، نمیتواند خود را نجات دهد.
هوش مصنوعی: خون عشقی که به خاطر آن کشته شده، هیچگاه برای قاتلش عواقب بدی در فردا به همراه نخواهد داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل رفت و آرزوی تو از دل نمیشود
دل پاره گشت و درد تو زائل نمیشود
مه میشود مقابل روی تو هر شبی
یک روز با رخ تو مقابل نمیشود
رویم زر است و بر در تو خاک میکنم
[...]
یک لحظه درد عشق تو از دل نمیشود
وز دیده نقش روی تو زایل نمیشود
گویند پند ده دل شیدای خویش را
بسیار پند دادم و عاقل نمیشود
در ورطهایست کشتی صبرم به بحر عشق
[...]
هر رهروی دچار به منزل نمیشود
این راه قطع بیکشش دل نمیشود
زنجیر موج مانع شور محیط نیست
مجنون ما به سلسله عاقل نمیشود
گلگونه خجالت روح است روز حشر
[...]
ای دل مخواه کام که حاصل نمیشود
حق از برای کام تو باطل نمیشود
لذتشناس نیست که از دوست غافلست
لذت کسی شناخت که غافل نمیشود
تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس
[...]
موی دماغ جاه و حشم حل نمیشود
فغفور خاکگشت و سرشکل نمیشود
ما و من هوسکدهٔ اعتبار خلق
تقریر مهملی استکه مهمل نمیشود
زبن گرد اعتبار مچین دستگاه ناز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.