گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد

زین خرقه ی تر آینه ام زنگ برآورد

هر بار نمی برد چنین مطربم از دست

این بار ندانم که چه آهنگ برآورد

عشق آمد و در چاه فراموشیم افگند

آنگاه سر او بگل و سنگ برآورد

گفتم که به یک نغمه درم جامه ی ناموس

من گفتم و مطرب بنوا چنگ برآورد

شد دیده سپید و گل مقصود نچیدیم

نخل غرض ما همه این رنگ برآورد

بس تخم امل در هوس نام فشاندیم

نامش نشنیدیم ولی ننگ برآورد

صد کوه بلا زیر و زبر کرد فغانی

هر گاه که آهی ز دل تنگ برآورد