گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

برون خرام و قدم نه رکاب زرین را

نگارخانه ی چین ساز خانه ی زین را

بپابوس تو دست از وجود خود شستم

نثار، جوهر جانست ساق سیمین را

چو طوطیم هوس شکرست، با تو که گفت

که طوق گردن من ساز دست رنگین را

رهین دیده ی شب زنده دار خویشتنم

که تلخ کرده برای تو خواب شیرین را

بر آستان تو هستند ناظران که زچرخ

بتیر آه فرود آورند پروین را

صبا چگونه کند پرده داری حرمی

که رازدار ندانند شمع بالین را

هنر فضیلت شخصست و چابکی، آری

بتاج و بهله ی زرین چه فخر شاهین را

سفید ساختم از گریه چشم و در طلبم

که در کنار کشم آن نهال نسرین را

فغان که آرزوی پایبوس شاه وشی

زدست برد فغانی بیدل و دین را