گنجور

 
بابافغانی

گل شکفت و غنچه ها را باز شد مهر از دهن

گلبن از لب تشنگان باغ می گوید سخن

باز وقت آمد که رو پوشیدگان روزگار

هر یکی دیدار بنمایند بر وجه حسن

تازه گردد نرگس مخمور از دست و ترنج

لاله را چون دامن یوسف بدرد پیرهن

چاک پیراهن گشاید غنچه و چین قبا

داغهای دل نماید لاله ی خونین کفن

بر سر خاک شهید عشق گردد ده زبان

غنچه ی سوسن که چون شمعیست نیلی در لگن

ناربن در جان مرغان هوا آتش زند

آستین بر طوطی گردون فشاند نارون

از هوا هر دانه ی شبنم که افتد بر زمین

باد صبح از گل برون آرد برنگ یاسمن

بانگ روح افزای مرغ و نکهت دمساز گل

عشقبازان را ببستان خواند از بیت الحزن

خوبی و لطف هوا بنگر که در اردیبهشت

صاف می سازد دماغ طبع را دردی دن

صبحدم خورشید از نظاره شد سیاره بار

گرمی بازار نسرین بین و جوش نسترن

گلبن از گلهای رنگین عود سوز و عطر ساز

بوستان مجموعه پرداز ورقهای سمن

شاخسار از نکهت گل غیرت عطار چین

جویبار از عقد شبنم رشک غواص عدن

دانه ها چون خوشه ی پروین ز جوهر عقد بند

کشتزار از باد همچون روی دریا موجزن

ارغوان از باد می شوید به آب گل دهان

در هوای دستبوس سرفراز انجمن

کاشف سر حقیقت وارث علم نبی

افتخار آل یس شاه تاج الدین حسن

آنکه بی شهد ولای او دهان طفلرا

نیست آن یارا که آلاید لبان را از لبن

از پدر تا عقل اول زاده ی زهد و ورع

همچنین تا ذات واجب تابع شرع و سنن

نوک کلکش رهروانرا مقسم زاد سفر

دست جودش ساکنانرا شامل ساز وطن

در ادای شکر انعامش نواها بسته اند

طوطیان در شکرستان بلبلان اندر چمن

راستی یکروزه خرج خانقاه خیر اوست

آنچه در کان بدخشانست و صحرای یمن

جذبه یی دارد که گر کفار را خواند بدین

بشکند بتخانه و محراب سازد برهمن

هر که خواند یک ورق از دفتر اخلاص او

دفتر دل پاک گرداند ز حرف ما و من

ای خیالت همچو نور علم در مشکوة دل

وی ضمیرت چون فروغ عقل در مصباح تن

ذات بی مثل تو کز دریای عرفان گوهریست

ایزدش پیوسته دارد در پناه خویشتن

از صفا چون کعبه بر روی زمین دارد شرف

مجلس وعظت ز تسبیح دعای مرد و زن

التفات ذات محمود تو با این بینوا

دارد آن نسبت که احمد داشت باویس قرن

دعوی منصور اگر بودی بدور عدل تو

کی قرین آب و آتش میشد و دارو رسن

هر که از روی ارادت برد از دست تو داد

در ثبات هستیش مشکل اگر افتد شکن

دین پناها نخل مدحم در خور قدر تو نیست

گرد گلزارت دعایی می کند این خار کن

تا کنند از آب زر پر دفتر گل عشر و خمس

در کتاب لاله تا باشد خط از مشک ختن

نامه ی عمرت بعنوان بقا پیوسته باد

نقطه ی حرفش مصون بادا ز آسیب فتن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن

سایهٔ یزدان شه کشور ده کشورسِتان

ناصرخسرو

ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن

خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن

همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنون

نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن

راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب تو

[...]

ازرقی هروی

سوسن و سنبل نمود از زلف و عارض یار من

سنبلی بس با بلا و سوسنی بس با فتن

سوسن از سیم پلید و سنبل از مشک سیاه

در پلیدی صد ملاحت ، در سیاهی صدشکن

نوروزیب از روی و قد او همی خواهند دام

[...]

منوچهری

ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن

جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن

هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند

گویی اندر روح تو مضمر همی‌گردد بدن

گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب

[...]

قطران تبریزی

ای سهی سرو روان از تو بهشت آئین چمن

روی تو ماهست و گرد ماه از انجم انجمن

مشک داری بر شقایق ورد داری بر عقیق

سرو داری بر گل و شمشاد داری بر سمن

از نسیم زلف تو همچون شمن گردد صنم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه