ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن
ای بنامیده همی گند دهانت را سخن
ای شپش خور شیخ یاوه گوی شندرپندری
ای نداده امتیاز شعر با گند دهن
پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ
هیکلت اندر عبا چون دوش نسناسی کفن
بر سرت عمامه چون آلوده با گچ سنده ای
رو در آیینه نگر باور نداری گر ز من
ای سخن هایت همه مانند گوز اندر هوا
ای زبانت در دهان مانند گه اندر لگن !
این شنیدستم نمودی مدح سردار ...
بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن
مدح مانند تویی بی آبرو، ذم است ذم
بهر سرداری چو او از بینبردار فتن
گرچه تو از بهر پول این مدح گفتی نی ز قلب
هر چه می خواهی بگو، کلاش دون، سوری بزن
لیک از بهر چه در پایان آن دستان مدح
گفته بودی «عارف و عشقی» دو بدخواه وطن
تا بیندوزند مشتی لیره از نفت جنوب
در خیانت می زند آتش به جان انجمن
این یکی با ناله می گوید که ای «سید ضیا»
صندلی های «سپهسالار» را بر ده به من
آن یکی با آه می گوید که تار و پود ملک
ای «ضیا» بگسل ز هم تا من بپوشم پیرهن
چند روزی از شراب ناب و از تریاک مفت
مست بودند و خمارستند اکنون این دو تن
نیستند این هر دو شاعر بلکه ننگ شاعران
ای دریغا کو در این کشور شناسای سخن؟
واقعا از خود خجالت ناکشیدی ای وحید
در زمان گفتن این جمله های حق شکن؟
عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟
تف به رویت ای کنیز پست «سرپرسی لرن»
از وثوق الدوله آن وقتی که گشتی مدحخوان
عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن
در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر کاکس
عارف بدبخت بُد آواره در کوه و دمن
زن صفت! مانند بچه مرده زن نالیدهاند
سال ها از دست ظلم انگلستان این دو تن
یادآور زآن قصیده کاندر آن گفتی همی
چون وثوق الدوله کو دیگر جهانداری حسن
عارف و عشقی به جز ذم وثوقالدولهها
هیچ بسرودند شعری با تملق مقترن؟
پاکدامن تر از این دو شاعر همت بلند
از تو پرسم شاعری باشد درین دور زمن؟
هیچ عارف گفت مدحی از پی کسب عطا؟
هیچ عشفی گفت شعری از پی اخذ ثمن؟
در کتاب این دو، یک مدحی نمیبینی ز کس
فخر این بس از برای این دو تن استاد فن
گر که از «سیدضیا» کردند تعریفی رواست
چون ورا دانند تازهساز ایران کهن
تو خودت هم بارها در مدحت سیدضیا
برگشودستی زبان، چون کودکی بهر لبن
تو بر هر کس که پولی پی بری، خوانی ثنا
خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن
هم نمائی مدح بیجای قوامالسلطنه
هم وثوقالدولهی خائن بخواندی موتمن
مادرت را گاد عارف خواهرت عشقی سپوخت
زین دو تن آخر چه دیدستی تو ای کیرخواره زن
خوب تو آخوند خر شعری بگو پولی بگیر
عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی رسن؟
هیچ آوردست عارف اسمی از تو بر زبان؟
هیچ بگشودست عشقی از پی نامت سخن؟
این چه آزاری است داری تا که آزاری همی
این دو مرد پاک گوشهگیر در بیت الحزن
تو دلت خواهد که با اینها نمائی همسری
ای سزایت ریشخند و درخور ریشت لجن
تو کجا و همسری با این دو تن مرد شهیر
هیچ دیدی همنشین بلبلان گردد زغن؟
این دو تن شاعر همی، مانند همچون آفتاب
هر کجا پیدا و بر هر سرزمین پرتوفکن
این یکی را میستایند از خراسان تا به نجد
وآن دگر را میپرستند از مداین تا دکن
شعر این ورد زبان ها، از مراغه تا کلات
نام آن معبود مردم از بخارا تا ختن
در جهان افکار این نام آوران باشد بنام
از واشنگتن تا به پاریس و ز لندن تا پکن
بی سرود عارف و عشقی تو خود دانی بگو
نگذرد خوش بر بساط بزم در هیچ انجمن
هر کسی از هر ولایت مینویسد نامهای
از برای اقربا یا آنکه یاران کهن
مینویسد تازگی «عشقی» نبسروده سرود؟
مینویسد تازگی «عارف» نفرموده سخن؟
از تو بیعنوان که پرسد زندهای یا مردهای؟
گر بمیری هم نفهمد هیچکس جز قبرکن
از خودت میپرسم ای وجدانکش بی آبرو
از دم افغانزمین بگرفته تا حد عدن
کیست آن کس کو ندارد شعری از عارف ز بر؟
در کدامین قریهی ویران، کدامین بیوه زن؟
گر توانی گفت تو بهتر ز عشقی شعر نغز
ور توانی بود تو اندر غزل عارفشکن
این تو و یک صفحه کاغذ این دوات و این قلم
این نوا را گر تو بهتر میزنی بستان بزن
بدترین طعن است بر آنها که کردی مدحشان
بهتر از آنها چه لازم طعنه و تهمت زدن؟
باری آزردن چه لازم این دو کس را روزگار
داده است آن قدرها آزار و اندوه و محن
گفتهای از بعد «ایرج» شاعر ماهر منم
هم ز «ایرج» کردهای تعریف و هم از خویشتن
«عشقی» ار اشعار نغز تازهاش را چاپ کرد
میشود معلوم آنگه کیست استاد سخن
بُد ز ایل بختیاری گفتهای در آن مدیح
من نمی گویم که این ایل است خوب و ممتحن
تو چرا از بهر یک تومان سرودستی ثنا؟
هم صله بگرفته ای از یک قران تا یک تومن !



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن
سایهٔ یزدان شه کشور ده کشورسِتان
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن
خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن
همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنون
نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن
راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب تو
[...]
سوسن و سنبل نمود از زلف و عارض یار من
سنبلی بس با بلا و سوسنی بس با فتن
سوسن از سیم سپید و سنبل از مُشک سیاه
در سپیدی صد ملاحت، در سیاهی صد شکن
نور و زیب از روی و قد او همی خواهند دام
[...]
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لَختی از بدن کمتر کند
گویی اندر روح تو مضمر همیگردد بدن
گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب؟
[...]
ای سهی سرو روان از تو بهشت آئین چمن
روی تو ماهست و گرد ماه از انجم انجمن
مشک داری بر شقایق ورد داری بر عقیق
سرو داری بر گل و شمشاد داری بر سمن
از نسیم زلف تو همچون شمن گردد صنم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.