گنجور

 
عمادی شهریاری

زآنگه که در تصرف این سبز گلشنم

در کام اژدهای نیاز است مسکنم

چونان که عنکبوت لعاب دهن تند

خون جگر ز دیده به تن بر همی تنم

در حلق همچو حلقه دامی شود مرا

هر دانه که از پی صیدی پراکنم

محتاج نان و آب نیم از برای آنک

غم جای نان و آب گرفته است در تنم

آزادی آرزوست مرا دیر سال‌هاست

تا کی ز بندگی؟ نه کم از سرو و سوسنم

از بهر آسمان کمر لعل کردمی

گر زاده دو دیده بماندی به دامنم

بر تاب دل نهادم و بر زخم تن زدم

گر آدمی رواست کز آهن بود منم

ای دست روزگار گه آزمون من

شمشیر کن ز لعل که پاکیزه آهنم

گشتند روشنان فلک خصم من چنانک

خورشید جز به جنگ نیاید به روزنم

سنگ سخن بلند برانداختم ز خشم

تا آبگینه خانه افلاک بشکنم

بهتر ز من چراغ نیفروخت روزگار

خورشید رشک برد و بیالوده روغنم

گفتی بگوی هر چه توان گفت زینهار

بحرم شگفت نیست اگر موج می‌زنم

چون زنگ خورده آینه‌ای گشته‌ام ز غم

بی‌صیقل سخن نتوان گفت روشنم

بر آتش معاینه جوشیده‌ام چو دیگ

رسوا شود جهان چو بیفتد نهنبنم

عمری است تا ریاضت من می‌دهد فلک

کوری او هنوز نوآموز توسنم

باز سپید دانشم و در همه جهان

جز آستان شاه نباشد نشیمنم

خسرو ملک طغان که ز بس لطف شاملش

از منت عطای وی آسوده شد تنم

ای رستم زمانه مرا دست گیر از آنک

چاهی است این جهان و در او من چو بیژنم

آن جا که جز جمال تو بینند اکممم

وآن جا که جز مدیح تو خوانند الکنم

 
 
نسکبان اندروید
قطران تبریزی

هرگه که من به زلف وی اندر نگه کنم

شادی و خرمی ز دل خویش برکنم

گردد روان سرشکم و گردد تپان دلم

گردد نژند جانم و گردد نوان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

[...]

سوزنی سمرقندی

ای نجم دین به خط تو عثمان نداد سیم

نه جمله بی میخم باوی چه فن زنم

دل برکنم ز سیم تو تا از برای سیم

آلات روی عثمان چون سیم برکنم

تو بشکنی برای آنچه دهی خط نجم را

[...]

انوری

ای بارگاه صاحب عادل خود این منم

کز قربت تو لاف زمین بوس می‌زنم

تا دامن بساط ترا بوسه داده‌ام

بر جیب چرخ می‌سپرد پای دامنم

تا پای بر مساکن صحنت نهاده‌ام

[...]

سید حسن غزنوی

جان میبرد به عشرت حوران گلشنم

تن می کشد به خدمت دیوان گلخنم

عیسی است جان پاک و خرست این تن پلید

پیکار خر همی همه بر عیسی افکنم

تن دیو و جان فرشته و من نقش دیو شوم

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

کوه بلاشدست ز رنج جرب تنم

بیچاره من که کوه بناخن همی کنم

رگهای من چو چنگ برون آمده ز پوست

پس من بناخنان خود آن رگ همی زنم

چون چوب خرگهست برو برپشیزها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه