ای نرگس تو طبیب و بیمار
وای لاله تو امین و طرار
بیمار و طبیب تو جهانگیر
طرار و امین تو جهاندار
در پایه دلبری سبکروح
وز مایه دلبری گرانبار
با لطف تو باد در کف خاک
با نور تو خاک بر سر نار
با داد تو شهر شهر بیداد
با یاد تو کار کار خمار
آن چه کم از اوست عین صد گنج
بخریده به شکل نیم دینار
وآن را که خسی به از چون او صد
کرده همه ملک عالم اقرار
خوبی تو خوب ملک سلطان
پاکی تو پاک دین مختار
بازی تو باز کبک آزرم
شوخی تو شوخ نخل آزار
بازاری کرد آسمان را
بازار تو در میان بازار
بیاهوی چشم تو نسازد
بر عالم شیر فتنه پیکار
سودای تو از برای قربان
بسته است زمانه را به پروار
آن جا که فشاند لعل تو لطف
کفار نیند زشت کردار
وآنجا که نمود جزع تو قهر
هستند پیمبران گنهکار
با ظلمت زلف تو مرا هست
چون عالم جان دلی پر انوار
کاندر دل من ز روزن چشم
خورشید رخ تو راست دیدار
مرغی که لب تو چینه اوست
شد چون پرگار جمله منقار
میگون لب و زلف تو چلیپاست
بستندم چون پیاله زنار
چون خوش باشی رخت همه گل
چون خشم آری گلت همه خار
گفتی پس کار باش و بتوان
تو بر سر حسن و من پس کار
زاین گونه حدیث با عمادی
الله الله مگوی زینهار
چون تاخت به قهربر دو عالم
عشق تو و قهر شه به یک بار
قطب ملکان عماد دولت
کز درگه اوست لاف ابرار
شاهی که بود به باغ ملکش
همواره ترنج عدل پربار
رادی که بقا چو من به صد دل
بر دولت اوست عاشق زار
ای مهر تو فال سوره فخر
وای کین تو حال صورت عار
رای تو بساط ملک را پود
وآن پود شعار شرع را تار
تن را ز کف تو روح مرسوم
دل را ز در تو عقل ادرار
بیرون نبود ز حد اندک
جز در هنر تو لفظ بسیار
در زیر رکیب تو به یک جاست
با خنجر خفته بخت بیدار
خصم تو به گاه راست گفتن
آویخته زر خود چو معیار
آثار سعادت تو گسترد
از گفته من به عالم آثار
زاین شکر کنم همی دل و جان
بر آثار تو هر دم ایثار
تنها نه منم که هست خلقی
در حلقه منت تو هموار
بر هر فردی که در جهان است
منت داری هزار خروار
در شعر نشاندیم بر افلاک
دعوی به چه کار اینک اشعار
ای زاغ قدر بر تو طاووس
وای پیش قضا در تو دیوار
نبود عجب ار ز سهم تیغت
آهن برهد ز ننگ زنگار
کز حرمت آن که چون زیان نیست
مخصوص آمد زبان به گفتار
بیدفتر مدح تو زمانه
از پوست شکم کند چو طومار
قهری که به گاه فرق نشناخت
از پهلوی شیر سینه سار
در شعر به فر تو برآورد
از شعله نار دانه نار
این معنی را معاینه کرد
امسال من از قیاس پیرار
زاین بیش نباشم ار تو خواهی
با همت تو نبوده پندار
ممکن نبود که در بر تو
خواری گردد مرا جگرخوار
هر گه که مجره را ببینم
گسترده به روی چرخ دوار
گویم که ز بهتر کشت قدرت
بر گردون کردهاند شدیار
گر تو ز سپهر سیر گردی
برجیس شود ز سعد ناهار
در پای آرد کلاه چون کل
آن را که خلی به خار افگار
وآن کز تو کله نیافت دارد
در گردن چون قرابه دستار
ای ابر عنایت تو بر خلق
از راه زبان من گهربار
بر بالا رفتم روا بین
خاک سم اسب خویش انگار
از خود به تو در گریختستم
زنهار مرا به من بمگذار
آسان بکنی هر آن چه خواهی
بر ذات تو نیست هیچ دشوار
ای گشته ز صبح آفرینت
از من شب بینوایی آوار
روزی که بر تو بود مهمان
بودم ز حدیث شعر بیزار
زآن بیم که تا نبایدم گفت
در اثنای ثنا تو را یار
عذرم بپذیر اگر بمانم
در شیوه مدح تو ز رفتار
زیرا کاندر نوای مدحت
برداشته بود بس فرود آر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فدای آن قد و زلفش که گویی
فرو هشته است از شمشاد شمشار
آن طره مشکریز دلدار
کرده است مرا به غم گرفتار
گر بنده به خدمتت نیامد
زو منت بی شمار میدار
ور یک دو سه روز کرد تقصیر
در خدمت تو عبث مپندار
زیرا که تو کعبه جلالی
[...]
عاجز شدم از گرانی بار
طاقت نه چگونه باشد این کار
بردار صراحیی ز خمار
بربند به روی خرقه زنار
با دردکشان دردپیشه
بنشین و دمی مباش هشیار
یا پیش هوا به سجده درشو
[...]
بر هر ذره ای که در جهانست
منت دارد هزار خروار
بی دفتر ملک او زمانه
از پشت شکم کند چو طومار
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.