گنجور

 
ابن یمین

فلک با ما سر یاری ندارد

بجز میل دلا زاری ندارد

ز پهلوی من این گردون بیمهر

جز آهنگ جگر خواری ندارد

چه بیدادست یا رب چرخ گردان

که کاری جز ستمکاری ندارد

دلم از وی چو زلف و چشم خوبان

بجز تشویش و بیماری ندارد

بود در نظم کارم بس گرانجان

اگر چه جز سبکساری ندارد

ازان چون ابر گریانم که چون رعد

دلم جز ناله و زاری ندارد

گرانجانی بختم بین که از وی

خرد امید بیداری ندارد

دلا آخر ز گردون چند پرسی

که بر دردم دوا داری ندارد

فلک را هیچ اگر آزرم باشد

عزیزانرا بدین خواری ندارد

ز هجر دوستان ابن یمین را

بدشمنکامی و زاری ندارد

بدشمنکامی و زاری ندارد