گنجور

 
ابن یمین

مدتی در پی هوی و هوس

عرصه بر و بحر پیمودم

روز ننشستم از طلب نفسی

شب زمانی ز فکر نغنودم

چون برین مدت مدید گذشت

که ز اندیشه مغز پالودم

گشت مرآت دل چنان روشن

که یکی نقش راست بنمودم

صیقلی ساخت ز جوهر عقل

پس ز زنگ هواش بزدودم

صورت خیر و شر در آن دیدم

چشم عبرت بر او چو بگشودم

شد یقین ز انقلاب احوالم

که نه من بودم آنکه من بودم

کارم از کارخانه دگرست

نه بخود کاستم نه افزودم

بر بدو نیک چون نیم قادر

پس دل از غم بهرزه فرسودم

بعد ازین اقتدا بابن یمین

کردم و داشت راستی سودم

غایت آرزو چو دست نداد

پشت پائی زدم بیاسودم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

چند روزی درین جهان بودم

بر سر خاک باد پیمودم

بدویدم بسی و دیدم رنج

یک شب از آز خویش نغنودم

نه یکی را بخشم کردم هجو

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
حمیدالدین بلخی

منزل روز و شب بپیمودم

گرچه در منزلی نیاسودم

اثیر اخسیکتی

دوش در عیش و عشرتی بودم

کز طرب تا بروز نغنودم

یا ربود و شراب و شمعی و من

زحمت اندر میانه، من بودم

با وصالش غمی فرو گفتم

[...]

سعدی

من ز خدمت دمی نیاسودم

گاه و بیگاه در سفر بودم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه