گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای سپهر بیحفاظ دون نواز

صرفه میکن گاهگاهی در صروف

کارهائی کز تو میآید برون

اهل دانش را نمیباشد وقوف

تربیتها میکنی نا اهل را

چشم شهبازی همیداری ز کوف

سگ نخواهد کرد شیری در شکار

گر کنی ز اطلس جل او را یا ز صوف

از تو گر یابند زخم اهل هنر

عیب نبود ماه تابان را خسوف

گر تو با ابن یمین باشی بکین

ز آن چه باک او را چو هست ایزد رئوف