گنجور

 
ابن یمین

ما چو زلف و چشمت ای مهوش پریشانیم و مست

جام نام و ننگ را بر سنگ قلاشی شکست

گو مکن دیوانه را عاقل نصیحت بهر آنک

هوشیاری ناید از مست صبوحی الست

بر صَوامِع از صفای رویت ار عکسی فتد

ای بسا غوغا که خیزد از صف اهل نشست

آرزو دارم به تریاق لب جان‌پرورت

رحم کن چون مار زلف تابدارت دل بخست

مهر آن ماه کمان‌ابرو نه کار تست لیک

از پشیمانی چه سود اکنون چو تیر از شست جست

دل به سان ماهی بر خاک از آنم می‌تپد

کآید از یک بند زلف پر خمش پنجاه شست

دل به مهر دیگری ابن یمین دادی ز دست

در جهان گر دیگری همتاش دانستی که هست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

ای شهی کز مهر تو چون بهرمان گردد چمست

جام می بستان که عید فرخ و جشن جمست

چون جمت با دادیار و ملک نارفته ز چنگ

رخ ز می بیجاده رنگ و دل ز ناز و نوش مست

با رضای تو ولی را خار گردد چون حریر

[...]

مسعود سعد سلمان

رای نورانی او جز آفتاب چرخ نیست

زانکه نورش در جهان نزدیک هست و دور هست

امیر معزی

هفت کشور در خط فرمان سلطان سنجرست

هفت‌گردون در کف پیمان سلطان سنجر است

جز خداوندی که عالم بندهٔ تقدیر اوست

کیست در عالم‌ که او سلطان سلطان سنجر است

گرچه‌گیتی روشنی‌گیرد ز نور آفتاب

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست

دی که بودم روزه‌دار امروز هستم بت‌پرست

از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت

وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست

رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد

[...]

سوزنی سمرقندی

تاج دین محمودبن عبدالکریم است آنکه هست

از می احسان او گیتی پر از هشیار روست

صاحب دیوان استیفا که اهل فضل را

اندر او اهلیت صاحب قرانی بود و هست

از دوات کله گیسوی منیر افسر بکلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه