گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

مرا ترکانه چشم او بمستی گر جفاها گفت

چرا در تاب شد زلفش جفا گر گفت ما را گفت

بت شیرین سخن گر چه جوابم تلخ گفت اما

ز جان خوشتر همی آید دلم را ز آنکه زیبا گفت

لب و دندانش را هرکس چو دید از لطف و دلجوئی

مر اینرا سلک مروارید و آنرا لعل گویا گفت

چو دیدم روی او گفتم که این هم دل بر دهم دین

همین گفت آنکه دید او را نه این بیچاره تنها گفت

کسی کز سینه نرم و دل سخت وی آگه شد

خلاف رسم سیمین کان مکان سنگ خارا گفت

از اول چشمه میپنداشت چشمم را ولی آخر

چو در وی مردم آبی شناور دید دریا گفت

گرش ابن یمین گوید کز آن مائی ایمهوش

چرا رنجد چو پیش از ما نبی سلمان منا گفت