گنجور

 
سوزنی سمرقندی

تاج دین محمودبن عبدالکریم است آنکه هست

از می احسان او گیتی پر از هشیار روست

صاحب دیوان استیفا که اهل فضل را

اندر او اهلیت صاحب قرانی بود و هست

از دوات کله گیسوی منیر افسر بکلک

بر سر اهل هنر افسر نهاد و کله بست

چون برآرد ماهی زرین نقش انگیز او

قطره از قلزم قطران بقدر نیم شست

بر بساط سیمگون از دست دریا جود او

نقش مشک آثار خیزد دام دام و شست شست

عمرو و زید عصر دل خستند و در بستند بخل

سائلان و زائران را پشت خست و دل شکست

تاج دین در عمر خود روزی چو عمرو و زید عصر

زائری را در نبست و سائلی را دل نخست

رسم و آئین بخیلی جود او منسوخ کرد

شد یقین کان رسم و آئین تباه است و تبست

همتی دارد چنان عالی که چرخ برترین

با فرودین پایگاه همتش دونست و نیست

گر بچشم همت خود بنگرد بر دست خویش

آید اندر چشم او چون بر سخا بگشاد دست

اطلس رومی عبا زر نشابوری سرب

در عمانی شبه یاقوت رمانی جمست

هست فتوی فتوت را قلم در دست او

پاسخ فتوی نعم راند بجای لاولست

لفظ و او شیرینتری دعوی کند بر انگبین

این کسی داند که داند انگبین را از کبست

هر که اندر سایه اقبال او مسکن گرفت

از سموم فاقه ادبار و محنت جست و رست

زانکه در کردار نیکش چشم بد را راه نیست

بدسگال دولتش را دل درید و دیده خست

خلق ایزد را ازو شکر است و آزادی مدام

همچنین باشد همی آزاده و ایزد پرست

خوار باد و خسته دل بدخواه جاه و دولتش

گر ببغداد اسپ و ری یا در تخارستان و بست

سوزنی در مدح وی با قافیت کشتی گرفت

قاضیت شد نرم گردن گرچه توسن بود گست