نگارینا نمیشاید ترا گفتن برخ ماهی
که در حسنت کسی همتا ندید از ماه تا ماهی
ز نور روی تو خورشید اگر نه ذره ئی بودی
برین پیروزه او رنگش مسلم کی شدی شاهی
دلم را ز آتش اندوه بآب لطف برهاند
ز خاک پایت ار گردی کند با باد همراهی
تو قصد جان من داری و من روی تو میخواهم
ترا آئین بدی کردن مرا عادت نکو خواهی
مکن بر من ستم چندین که بر آئینه حسنت
نشاند ناگهان زنگی دلم ز آه سحرگاهی
ببازار غم عشقت کسی را میرسد سودا
که سود جان خود داند زیان مالی و جاهی
چه غم ابن یمین را ز آن که جان شد در سر کارت
غمش گر هست ز آن باشد که از حالش نه آگاهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و او را بیهمتا میداند. او میگوید که اگر نور روی محبوبش نبود، خورشید نیز به این زیبایی نمیتوانست باشد. شاعر از درد و رنج عشق خود سخن میگوید و از محبوب میخواهد که از او ستم نکند. او به وضعیت خود در بازار عشق اشاره میکند و میگوید که کسی که به عشق میرسد، باید بهای آن را بپردازد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که غم او از بیخبری از حال محبوبش است.
هوش مصنوعی: ای معشوقه عزیز، تو آنقدر زیبا هستی که نمیتوانم به تو بگویم. مثل ماهی که هیچکس به زیبایی تو نمیرسد، از ماه تا ماهی هیچ کس همتای زیبایی تو نیست.
هوش مصنوعی: اگر نور روی تو نبود، حتی خورشید هم تنها یک ذره میبود. به خاطر این تجلی شما، خورشید به چه رنگی در میآید و چه مقام و زیبایی برای تو حاصل میشود.
هوش مصنوعی: دل من از اندوه آتشین رنج میبرد و آرزو دارم با لطف تو نجات یابد. اگر خاک پای تو، با نسیم همراه شود، ممکن است که حال و روزم تغییر کند.
هوش مصنوعی: تو در دل من قصد کشتن داری و من فقط به دنبال زیبایی تو هستم. تو مرا به انجام کارهای زشت عادت میدهی در حالیکه من فقط میخواهم خوبیها را ببینم.
هوش مصنوعی: مکن بر من ظلم و ستم اینقدر، زیرا که ناگهان زنگاری بر آئینه زیبایی تو نشسته است و دل من از آهی در سحرگاه، به درد آمده است.
هوش مصنوعی: در بازار عشق تو، تنها کسی دچار عشق میشود که بداند ارزش جانش بیشتر از مال و مقام است.
هوش مصنوعی: ابن یمین نگران چه چیزی است وقتی که جانش به خاطر تو در خطر است؟ غم او از این ناشی میشود که هیچکس از حال و وضعیت او خبر ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نباشد بس عجب شاها! اگر شادی کند شاهی
ز چون تو شه، که شاهان چون ستاره اند و تو ماهی
چنان کز تو به نزدیک منست ای خسرو آگاهی
ز تو تا خسروان چندان بود کز ماه تاماهی
ایا مر گاه شاهی را به جای یوسف چاهی
[...]
به من بگذشت ناگاهی جهان افروز دل خواهی
قدش نازنده چون سروی رخش تابنده چون ماهی
ز قیرش بر سمن دامی ز مشکش پرشکر مهری
زسحرش در مژه تیغی ز سیمش در زنخ چاهی
بدو گفتم نگارینا زمانی مگذر از پیشم
[...]
الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی
به دل سنگی به بر سیمی به قد سروی به رخ ماهی
شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی
به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی
خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکی
[...]
زهی ملک لطافت را وجودت نازنین شاهی
جهان عالم آرایت سپهر حسن را ماهی
ز مهر رویت ار عکسی فتد بر عالم خاکی
هزاران ماه کنعانی بر آرد سر ز هر چاهی
بگرد غنچه خندان در آمد سبزه خطت
[...]
نگاری کز رخ چون مه کند بر نیکوان شاهی
بهشتست او که اندر وی بیابی هرچه می خواهی
اگرچه عاشقانش را بهشت اندر نظر ناید
غلام هندوند اورا همه ترکان خرگاهی
ایا دنیا زتو گلشن بعشق تست جان درتن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.