گنجور

 
ابن یمین

یا رب کراست چون تو نگاری شکرلبی

سروی سمنبری صنمی سیم غبغبی

جانی بلطف و جمله خوبان چو قالبند

هرگز بلطف جان نشود هیچ قالبی

چون هست نور روی تو گو مه دگر متاب

با نور آفتاب چه حاجت بکوکبی

نسبت مکن بماه نو ابروی خویش را

کوهست پیش ابروی تو نعل مرکبی

بس روزها که در غمت آورده ام بشب

بر یاد آنکه با تو بروز آورم شبی

در آرزوی زلف چو شام تو هر سحر

مائیم و آب دیده و آهی و یا ربی

دائم در آنهوس که تو آئی بپرسشم

شکرانه جان همیدهم ار گیردم تبی

یکشب خیال تو لب بر لبم نهاد

گفتم که حاصلم ز تو جانیست بر لبی

تا در سفر چه‌ها کشد ابن یمین چو دید

روز وداع ماه تو در قلب عقربی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بلند اقبال

ای تیره زلف یار شبه یا سیه شبی

افعی واژدری تونه مادری نه عقربی

گفتم کنم شبیه به نال قلم تو را

دیدم خطا بود که سیه چون مرکبی

لعل لب نگار بود راح روح بخش

[...]

غروی اصفهانی

ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبی

کز خون دل ز غصه دوران لبالبی

ای شاه دادگر که ز بیداد روزگار

روزی نیارمیده نیاسوده ای شبی

از دوستان ملامت بیحد شنیده ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه