گنجور

 
ابن یمین

ای از تو هزار فتنه بر پای

بنشین و قبای بسته بگشای

از آینه دل سیاهم

زنگی که ز هجر تست بزدای

تا سبزه دمید بر گل تر

تا برگ بنفشه شد سمن سای

چون از لب تو سخن سرایم

طوطی نبود چو من شکر خای

ای دل چو هوای دلبرت هست

زین پس بر ما عفاف منمای

زیرا که بر خرد محال است

مستوری و عاشقی بیکجای

با عشق مزن دم صبوری

خورشید فلک بگل میندای

چون ابن یمین ز خود برون آی

بر تارک نام و ننگ نه پای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

چون گشت رخ چمن دل آرای

وقت است به عیش کن دلا، رای

بفزود جمال باغ، در ده

آن انده کاه شادی افزای

آراسته شد ز گل در و دشت

[...]

سعدی

ای بارخدای عالم آرای

بر بندهٔ پیرِ خود ببخشای

حکیم نزاری

گر هیچ به کویِ ما کنی رای

بر خانه ی چشم ما فرود آی

گرچه نبود چو من گدا را

در خوردِ نزولِ پادشا جای

زان روی که خانه خانه ی تست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه