گنجور

 
ابن یمین

ای از تو هزار فتنه بر پای

بنشین و قبای بسته بگشای

از آینه دل سیاهم

زنگی که ز هجر تست بزدای

تا سبزه دمید بر گل تر

تا برگ بنفشه شد سمن سای

چون از لب تو سخن سرایم

طوطی نبود چو من شکر خای

ای دل چو هوای دلبرت هست

زین پس بر ما عفاف منمای

زیرا که بر خرد محال است

مستوری و عاشقی بیکجای

با عشق مزن دم صبوری

خورشید فلک بگل میندای

چون ابن یمین ز خود برون آی

بر تارک نام و ننگ نه پای