گنجور

 
ابن یمین

در آی از درم ای آرزوی دل که بر آنم

که بر دو دیده روشن بمردمیت نشانم

دمی که بیتو نشینم حدیث عشق تو گویم

همان دمست اگر هست حاصلی ز جهانم

حدیث شکر میگونت از آن نفس که شنیدم

در آرزوش هوا کرد و رفت طوطی جانم

غلام آنرخ خوبم که چون نقاب گشاید

بهار روی نماید میان فصل خزانم

ز تیر غمزه خونریز و ابروی چو کمانت

چو تیر خاک نشینم خمیده قد چو کمانم

برفت نقد روانم ز دست و سود غم آمد

نگاه کن که ز سودات بر چه مایه زیانم

تو شاه جمله بتانی و من گدای کمینت

گرم بلطف نخوانی بعنف نیز مرانم

بترس ز آه دل من که زود زنگ بر آرد

سپهر آینه گون گر برویش آه رسانم

ز بند عشق تو دلرا چو نیست روی گشایش

بسان ابن یمین جمله بر عزیمت آنم

که در هوای لب شکرینت طوطی جانرا

ز بند این قفس سر گرفته باز رهانم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عراقی

کجایی، ای دل و جانم، که از غم تو بجانم

بیا، که بی رخ خوب تو بیش می‌نتوانم

بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم ماندن

تو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟

چگونه باشد در دام مانده حیران صید

[...]

امیرخسرو دهلوی

کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم

بیا بیا که جدا بودن از تو می نتوانم

صبا سلام تو آرد، ولی به من نرساند

که در غلط فتد از دیدنم، از آنکه نه آنم

شدم ز دست تو و هم عنان تو نگرفتم

[...]

سلمان ساوجی

تو می‌روی و بر آنم که در پی تو برانم

ولیک گردش گردون گرفته است عنانم

مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین

به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟

تو رفتی و من گریان بمانده‌ام، عجب از من

[...]

ناصر بخارایی

به ابرویت که نشسته به گوشه‌ای چو کمانم

به چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم

تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهی

که من حقیقت عالم در آن سواد بخوانم

شبی میان تو دیدم که در کنار من آمد

[...]

جامی

زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم

بیا که بی تو ز درد و غم فراق به جانم

غم فراق ندانم چگونه پیش تو گویم

که چون رخ تو ببینم رود ز کار زبانم

ببخش منصب فراشیم که آن سر کو را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه