گنجور

 
ابن یمین

دل به بند سر زلفین تو دادیم و شدیم

دجله بر عارض چون نیل گشادیم و شدیم

نشود حجره دل منزل کس جز تو از آنک

بر در از مهر تواش مهر نهادیم و شدیم

چون نبد زهره بوسیدن دستت ما را

بزمین بوس تو در خاک فتادیم و شدیم

ما بر آنیم که در پای تو چون ابن یمین

سر فشانیم که آزاده و رادیم و شدیم

بگشادی ز در خویش روانم کن از آنک

دل به بند سر زلفین تو دادیم و شدیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

دل بدست غم سودای تو دادیم و شدیم

چشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم

پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دل

روی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم

تو نشسته بمی و مطرب و مامست و خراب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه