گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

روز آنست که با یار بمیخانه رویم

بهر پروردن جان از پی جانانه رویم

خرم آن مجلس و کاشانه که ما هر دو بهم

شمع و پروانه آن مجلس و کاشانه رویم

مستی ما ز می عشق دلارام بود

حاش لله که پی ساغر و پیمانه رویم

عارض چون مه و آنسلسله مشکینش

چون ببینیم ز دل واله و دیوانه رویم

نه چنان شیفته زلف چو زنجیر و ییم

که توان داشت طمع باز که فرزانه رویم

جان فشانیم بر آنخسرو شیرین حرکات

تا چو فرهاد بجان باختن افسانه رویم

یاد آن روز که یارم بحریفان میگفت

که بجمع از پی عشرت سوی میخانه رویم

باز میگفت که چون ابن یمین حاضر نیست

میکده گر همه خلدست بیا تا نه رویم