گنجور

 
ابن یمین

چو شمع روی تو افروخت در جهان آتش

کدام جان که نه پروانه شد بر آن آتش

ز عکس روی تو در باغ و راغ شعله زند

ز نوک لاله و از شاخ ارغوان آتش

چو بگذرد بدلم یاد شمع طلعت تو

بسان شمع شود در تنم روان آتش

ز رشک لاله سیراب تست و هیچ دگر

که نیست بی تب و بی تاب یکزمان آتش

حدیث شوق تو با خامه در میان ننهم

که زیر نی نکند هیچکس نهان آتش

بیاد مهر رخت گر بر آورم نفسی

شود ز تاب ویم شمع وش زبان آتش

مرا چو شعله آتش دلی بود نه چو شمع

که بسته باشد بر خود بریسمان آتش

بترس ز آه دلم کان چو خط تو دودی است

که زیر دامن آن هست بیگمان آتش

تو سوز ابن یمین خوار و مختصر مشمار

که گیرد از شررش عرصه جهان آتش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

زهی فروخته حسن تو در جهان آتش

زده مرا غم تو در میان جان آتش

اگر بر آرم از اندوه عشق تو نفسی

بگیر از نفس من همه جهان آتش

نماند از آتش دل آب چشم و ترسم از آنک

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

در آمد ازدرم آنشمع بررخان آتش

مرا فتاد چو پروانه بر روان آتش

نشست پیشم سرمست و جام می بردست

میی که شعله او زد بقیروان آتش

بدان صفت که بود دربلور لعل مذاب

[...]

سید حسن غزنوی

چو ساخت در دل تنگم چنین مکان آتش

نیافت جای مگر در همه جهان آتش

مرا دو چشم چو ابر است و شاید ار چون برق

جهد از آب دو چشمم زمان زمان آتش

وصال تو ز برم رفت و ماند آتش هجر

[...]

ابوالحسن فراهانی

زهی ز خوی تو بر باد داده جان آتش

فکنده آتش روی تو در جهان آتش

برای آن که به لعل تو نسبتی دارد

همی بپرورم اندر میان جان آتش

ز درد هجر تو ای ماه روی آتش خوی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه