گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد باز

گوهر کام دل اندر صدف جان انداز

مرغ جانرا بده از می پر و بالی که کند

در هوای گل سیراب چو بلبل پرواز

صبحدم نعره بلبل شنو از طرف چمن

بتماشای گلت میدهد از جان آواز

وقت آنست که بر گل دو سه روزی بزنیم

چار تکبیر روان در عقب پنج نماز

زاهدا طعنه مزن بر من ورندی که از آنک

مسجد و میکده یکسانست بر اهل نیاز

من و سودای غم عشق بس این مایه مرا

تو سخن خواه حقیقت شنو و خواه مجاز

آرزو میکندم با تو بخلوت نفسی

کار من جمله نیاز و تو همه بر در ناز

هنرم نیست بجز عشق تو ای بیخبران

پیش محمود مگوئید دگر عیب ایاز