گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

عشق تو گر ضلال دل ماست گر رشاد

ما را توئی ز هر دو جهان غایت مراد

ما عشق تو بمبدء فطرت گزیده ایم

و ز بهر روح ساخته زو توشه معاد

گر مکر دشمن از تو جدا میکند مرا

لاتنقص المحبه بالهجر و البعاد

دور از جمالت آتش هجر ار بسوزدم

گیرد هوای کوی تو هر ذره از رماد

محسوب در شمار ولیکن نه آشکار

نقش دهان تنگ تو چون فارد و ز باد

چون نو عروس فکر تو آید بجلوه گاه

آنلحظه یا ز غایت اخلاص یا ز داد

رحمی کن ای نگار که در کشتزار عمر

جز کشت خویش ندروی اندر گه حصاد

ای دل رضای دوست گرت دست میدهد

از دشمنان چه باک که باشند با عناد

ابن یمین بپای تو خواهد فکند سر

کر ذال کرد قافیه و هر چه باد باد