گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

عاشقان چون عزم رفتن سوی دلبر کرده اند

در طریق عشق پا از تارک سر کرده اند

بر رخ چون آتش جانان سپند جان خویش

تا بسوزد از دل پر درد مجمر کرده اند

بی بصارت بوده اند آنها که رویش دیده اند

پس بخوبی ماهرا با او برابر کرده اند

نور محض است او و دانی چیست مه ظلمانیی

کز فروغ آفتابش رخ منور کرده اند

صبح صادق جامه از غم تا بدامن چاک زد

زانکه حسنش مطلع خورشید خاور کرده اند

از دو زلف مشکبارش یک گره بگشاده اند

چار سوی و شش جهه از وی معطر کرده اند

غنچه خود را با دهانش عبده گفت و فداه

از خوشی آن دهان او پر از زر کرده اند

ناصحان گویند ازو دوری کن اما چون کنم

چون بدیوان قضا کارم مقرر کرده اند

صحبت جانان گزین ابن یمین نه جان خویش

گر میان جان و جانانت مخیر کرده اند