گنجور

 
ابن یمین

با ما غم هجران تو ای دوست نه آن کرد

کان قصه توانیم بصد سال بیان کرد

از خانه دل رخت صبوری بدر انداخت

چه جای صبوری که از اینخانه روان کرد

با باغ و بهار طربم آتش شوقت

آن کرد که با برگ رزان باد خزان کرد

پیدا شد ازین اشک روان خلق جهانرا

رازیکه دل غمزده در پرده نهان کرد

دریاب مرا بار دگر زنده کزین پس

هجران تو ای سرو روان قصد روان کرد

چوگان قضا باز چو گوی ابن یمین را

سرگشته و برگشته در آفاق دوان کرد

با ما سرگردون جفا پیشه چو خوش نیست

با خصم و بوی غیر مدارا چه توان کرد