گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

بوئی که ز چین سر زلفت بمن آید

خوشتر ز دم نافه مشک ختن آید

جز قامت رعنای تو بالا ننماید

سروی که ازو بوی گل و یاسمن آید

میگون لب شیرین تو چون در نظرآرم

در دیده غمدیده عقیق یمن آید

با کوثر اگر وصف لب لعل تو گویم

آبش ز خوشی سخنم در دهن آید

در تاب و سرافکنده بود سرو چو نرگس

گر قد چو شمشاد تو سوی چمن آید

آمد بلب از چاه زنخدان تو جانم

گر در کفش از زلف تو مشکین رسن آید

بر آتش اندوه دلم آب فشاند

بادی که ز خاک سر کویت بمن آید

آمد بدل ابن یمین دوش خیالت

چون یوسف مصری که به بیت الحزن آید