گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

شاد باش ای دل که بختت پیشوائی میکند

سوی نوئین جهانت رهنمائی میکند

خسرو خسرو نشان تالش که از بهر خدای

اهل دانش را بمردی کدخدائی میکند

آن سرافرازی که خاک پای گردونسای او

از شرف در چشم اختر توتیائی میکند

و آنک شمع خاوری از رأی او پروانه ایست

کاندرین منظر همیشه روشنائی میکند

آفتاب از بندگان رأی ملک آرای اوست

زان برین تخت زمرد پادشائی میکند

با درون آزردگان صدمت گردون دون

لطف روح افزاش کار مومیائی میکند

از نسیم لطف او باد بهاری شمه ایست

زان سبب در صحن بستان عطر سائی میکند

نفحه اخلاق او در چین ز خون سوخته

در میان نافه ها مشک ختائی میکند

خسرو سیارگان را ملک حسن اندر زوال

زان همی افتد که با وی خود نمائی میکند

چون ید بیضا نماید از هنر در روز رزم

رنگ لعل دشمنانرا کهربائی میکند

روز کین چون تیغ او بیگانگی دید از غلاف

با رقاب دشمنانش آشنائی میکند

گردد اندر روز رزمش شیر شرزه پایمال

زانک گرز گاو سارش سرگرائی میکند

تیغ میناگون گوهر دار او هنگام رزم

نیزه بیجان بدستش اژدهائی میکند

گر سموم عنف او بر آب حیوان بگذرد

آب حیوان همچو آتش جانگزائی میکند

ور نسیمی از ریاض لطفش آید در جهان

چون دم عیسی مریم جانفزائی میکند

ابر میخواهد ز دریای کفش دایم عطا

آنهمه شور و فغان از بینوائی میکند

گر چه ناید از مسام ابر جز آب حیات

با کفش گر در چکاند بیحیائی میکند

با وجود خاکپایش مر فلک را مشتری

مشتری گر میشود از بی بهائی میکند

خواست دشمن تا شود چون او بکام دوستان

خود نمی داند که آن لطف خدائی میکند

خسروا ابن یمین بر گلبن اوصاف تو

همچو بلبل روز و شب مدحتسرائی میکند

از قبولت زیوری گر یافت فکر بکر من

شد بخوبی شهره و اکنون دلربائی میکند

تیر گردون در کمان باشد ز رشک خاطرم

گر چه با من گه گهی لطفی ریائی میکند

هر که را آئینه دل زنگ محنت یافتست

صیقل الطاف او محنت زدائی میکند

بر درت گردون کمر بسته غلام ازرقست

حمله زن بر وی که با من بیوفائی میکند

خسروا عمرت مخلد باد و کارت بر مراد

خود چنین باشد چو بختت پیشوائی میکند