گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

دارم ز جورت ایصنم عنبرین کله

صد گونه در صمیم سویدای دل گله

شایسته نیست از تو که با آنچنان جمال

با مات هست بسته طریق مجامله

شایسته نیست از تو که با آنچنان جمال

با مات هست بسته طریق مجامله

چون گویمت ببوسه بها دل قبول کن

گوئی که قلب نیست روا در معامله

بر زد دلم ز جیب جنون سر از آنزمان

کز بند زلف خویش نمودیش سلسله

تا روز هر شب از تف شمع جمال تو

آتشفشانم از دل سوزان چو مشعله

در پا فتاد کار دل از غم چو دامنت

تا دست برد سوی گریبانت از کله

چون ماه از آفتاب شود از تو منکسف

خورشید با تو گرفتد اندر مقابله

در عهد با من ار چه دو رنگی کنی چو گل

باشم هنوز لاله صفت با تو یکدله

آمد زمان آنکه دگر باره در چمن

گردد رسیل بلبل خوشگوی بلبله

گردان کن ای نگار می ناب تا کنیم

غمهای روزگار بیکبارگی یله

بگشای حلق بلبله تا غلغلی کند

کز بلبل اوفتاد در آفاق غلغله

نومید نیستم که نزاید بجز مراد

چون هست از قضا شب ایام حامله

بنگر که عهد کیست مکن بیش ازین جفا

بر من که بیش از این نکند کس مساهله

بر رأی شاه عرضه کنم حال خویش را

ناگاه در مواجهه یا در مراسله

شاهی که بر جناب وی از اهل احتیاج

می نگسلد ز قافله یک لحظه قافله

تاج سر ملوک جهان پهلوان حسن

کز بیم اوفتاد بر اعداش ولوله

فرمان اگر دهد فلک از بهر خوان او

از مرغ شیر دوشد و از فاخته فله

نفس نفیس او نشود خاضع فلک

سیمرغ را کسی نفکندست در تله

با حزم کار دیده او دین و ملک را

اندیشه کی بود ز ملمات هایله

از زخم سم توسن خارا شکاف اوست

پیوسته در مساکن اعداش زلزله

ای واهبی که حاصل دریا و کان بود

با جود کامل تو کم از نیم خرد له

ابرت نگویم از ره بخشش از آنکه ابر

بی ناله نیست درگه اعطای نایله

چون آورد بحرب عدو رایت تو روی

نصرت شود پذیره او چند مرحله

شاها بسان ابن یمین از سخنوران

در مدایحت نکشد کس بمرسله

اما فلک نمیکندش فرق از شبه

آری بر بهیمه چه سنبل چه سنبله

منبعد با فلک مفکن کار بنده را

زیرا کزو بکس نرسد هیچ طایله

آخر کجا رسد چو بقرصی بسر برد

روزی تمام این فلک تنگ حوصله

گر یابم از تو تربیت ای شاه بشکنم

بازار نفس ناطقه گاه مجادله

بهتر ز منشی فلکی در سخن مخواه

او هم حریف می نبود در مقاوله

تا آفتاب و ماه برین کاخ زر نگار

باشند همچو کنگره ها بر مقابله

بادا فروغ رأی صفا گستر ترا

با آفتاب و ماه برفعت مماثله